تنها مشکل ما با غم، بیچارگی، خشم،
نومیدی، تشویش، دلهره، بدبختی آن است که
می خواهیم از شر آنها خلاص شویم.
همین تنها مانع است. مجبوری با آنها زندگی کنی...
همه همان موقعیتهایی هستند که زندگی با آنها
به تمامیت می رسد و می بالد.
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید! روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم |
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تنها مشکل ما با غم، بیچارگی، خشم،
نومیدی، تشویش، دلهره، بدبختی آن است که
می خواهیم از شر آنها خلاص شویم.
همین تنها مانع است. مجبوری با آنها زندگی کنی...
همه همان موقعیتهایی هستند که زندگی با آنها
به تمامیت می رسد و می بالد.

با رودخانه روان شو! با رودخانه برو. خودت را رها کن و به دست رودخانه بسپار. رودخانه در حال حرکت به سوی دریاست و تو را نیز با خود به دریا می برد. حتی لازم نیست شنا کنی.
دریا مظهر هستی است و تا زمانی که دریا را نیابی به دلیل محدودیت ها و حد و مرزها نمی توانی کامروا شوی. تمام حد و مرزها، اسارت آفرین هستند.
همین که رودخانه به دریا بپیوندد بی کران می شود، ابدی می شود. و این هدف رهروی است: رساندن تو به بی نهایت، به جاودان، به پهناور، به نامتناهی، به توصیف ناپذیر.
آب دیگرگون می کند شکل را و حتی صورت را،
اما گوهرش را نگاه می دارد. رود، را تغییر می دهد
و حتی مسیرش را عوض می کند اما گوهرش را نگاه می دارد.
به آن نامتغیرِ درونِ تغییر اعتماد کن.
آب باش و رود باش، رونده باش و ماننده، متغیر و نامتغیر.
بدان و نرم باش، نرم باش و دیگر شو. دیگر شو و می پای.
بشناس به سانِ آب و بیاندیش به کردار رود.
هر چیزی به چیزی دیگر تبدیل می شود.
پس چه حاصل از ستیز با سپری شدنِ هر چه که هست!
در تغییر مدام شدن و سپری شدن،
جهد ما چگونه می تواند جدی باشد؟
بهتر است که ما در میان آن دیگرگون شونده زندگی کنیم.
بهتر است که بی کنشی را بشناسیم.
بی کنشی، کاری نکردن، به آرامش جاری رود می ماند.
به هنگامی که آب دیگرگون می شود، تو آرام باش، همانا که رود.
آرامش باش به هنگامی که تغییر به راه خود می رود.
آب باش اما رود نیز باش، همیشه آماده ی دیگر شدن.
حتی آبشار هم آرام است.
آنجا که فرزانه ای به نجوا لب به سخن می گشاید
ابلهان فریــاد بی گمانی سر می دهند...
هستی هر لحظه تو را نفس می کشد و تو هستی را
که دم ما بازدم هستی و بازدممان دم هستی است ...
زمان ما با گذر خویش می گذرد
پس اگر در گذشته گذر کنی از دست داده ای
اگر در آینده گذر کنی نخواهد رسید
زمان را لحظه به لحظه بگذران
تا ورای آن...

تو با افکارت هم هویت شده ای و موجبات ظهور تافته ای جدا بافته به نام (( من )) را فراهم آورده ای. این همان چیزی ست که تو را از تجربه ی سرور نامنتها و مستی لایزال صلب کرده است. پس می بایست بیاموزی که چطور خودت را فراسوی این یکی پنداری با اندیشه گری دریابی. از این رو، هر چه بیشتر به بررسی آموزه ها و تعالیم بپردازی، فرصت بیشتری برای اینکه در دام فکر گرفتار آیی را مهیا می کنی.
به همین خاطر است که همواره توصیه شده، مراقبه و ممارستی را برگزین که یاری ات کند از چنبره ی ذهن و چسبیدن به آن خلاصی یابی. چراکه تعالی و کمال، گردآوری معلومات نیست، بلکه فراروی از هم پنداری با محتوای ذهن و تجربه کردن خود راستین ات در این لحظه است.

هر صدایی از سکوت متولد و در سکوت خاموش می شود و در طول مدتی که صدا تداوم دارد، سکوت آن را احاطه کرده است. سکوت به صدا قابلیت (( بودن )) می بخشد. سکوت جزئی درونی اما آشکار نشده ی هر صدا، نت موسیقی، آواز و کلام است. آشکار نشده به صورت سکوت در این جهان، حاضر است. به همین دلیل می گویند که هیچ چیز در این جهان به اندازه سکوت همسان پروردگار نیست.
تنها کاری که باید بکنی، توجه به سکوت است. حتی هنگام سخن گفتن از فاصله بین واژه ها و سکوت جزیی و کوتاه میان جمله ها آگاه باش. در حالی که این کار را انجام می دهی، بعد سکوت در درون تو رشد می کند. بدون آن که همزمان در درون ساکت شوی، نمی توانی به سکوت توجه کنی. با سکوت در بیرون و سکون در درون، تو وارد آشکار نشده شده ای.

بخش بزرگی از درد بشر غیر ضروری ست. تا زمانی که ذهن مشاهده نشده زندگی ات را می گرداند، این درد، خود ساخته است.
دردی که اکنون ایجاد می کنی، همیشه نوعی عدم پذیرش است؛ نوعی مقاومت ناآگاهانه نسبت به آنچه که هست. مقاومت در سطح تفکر، نوعی داوری و در سطح احساس، نوعی پس زدن انرژی ست. شدت درد به نیزان مقاومت در برابر زمان حال بستگی دارد و به نوبه خود به این موضوع وابسته است که تا چه اندازه خویش را با ذهنت یکی می دانی. ذهن همیشه به دنبال انکار (( لحظه حال )) و فرار از آن است. به سخنی دیگر، هر چه بیشتر هویت خویش را با ذهن یکی بدانی، رنج بیشتری می بری. یا می توان این گونه گفت: هر چه بیشتر بتوانی (( لحظه حال )) را بپذیری و محترم بشماری، از رنج و درد نیز رهاتر می شوی.
چرا ذهن از روی عادت (( لحظه حال )) را انکار می کند یا در برابر آن مقاومت نشان می دهد؟ زیرا ذهن، بدون زمان - گذشته و آینده - نمی تواند کارکرد و چیرگی خود را حفظ کند، به همین دلیل بی زمانی (( لحظه حال )) را به منزله تهدید می بیند. در حقیقت، ذهن و زمان جدایی ناپذیر هستند.
این درست است که ما برای عملکردمان در این جهان به زمان و ذهن نیاز داریم، اما هنگامی فرا می رسد که آنها بر زندگی ما چیره می شوند و این وقتی ست که اختلال، درد و اندوه به وجود می اید.
ذهن برای آن که مطمئن شود همچنان در جایگاه قدرت قرار دارد، پیوسته توسط گذشته و آینده به دنبال سرپوش گذاشتن بر لحظه حال است. بنابراین در حالی که زمان، نیروی حیات و امکان خلاق و نامتناهی (( بودن )) را که از (( لحظه حال )) جدایی ناپذیر است می پوشاند، سرشت راستین تو توسط ذهن پنهان می گردد. بار زمان که هر لحظه سنگین تر می شود، در ذهن بشر انباشته شده است. همه زیر بار زمان در رنج هستند و هرگاه ارزش لحظه را نادیده بگیرند یا انکارش کنند یا آن را تا حد وسیله ای برای رسیدن به لحظه ای در آینده - که فقط در ذهن وجود دارد و هرگز واقعیت ندارد - کاهش دهند، بر سنگینی این بار می افزایند. تراکم زمان، در ذهن جمعی و فردی بشر، میزان وسیعی از رسوب درد گذشته را نیز نگه می دارند.
اگر دیگر مایل نباشی که برای خود و دیگران درد ایجاد کنی، چنان چه دیگر نخواهی به این رسوب درد گذشته که همچنان در تو وجود دارد بیفزایی، پس دیگر زمان بیشتری نیافرین، یا دست کم بیش تر از آنچه که برای جنبه های عملی زندگی ات لازم است، زمان به وجود نیاور. چگونه می شود روند ایجاد زمان را متوقف کرد؟ با پی بردن عمیق به این نکته مهم که لحظه حال تنها چیزی ست که داری. (( لحظه حال )) را کانون اصلی زندگی ات قرار بده. با آن که پیش از این در زمان به سر می بردی و فقط برای لحظاتی کوتاه به (( اکنون )) می پرداختی، (( لحظه حال )) را اقامتگاهت قرار بده و هرگاه لازم است که به جنبه های عملی زندگی ات بپردازی، سری به گذشته و آینده بزن. همیشه به لحظه حال (( آری )) بگو.
آیا تلاشی بی فایده تر و جنون آمیزتر از ایجاد مقاومت درونی در برابر آنچه که هم اکنون هست، می تواند وجود داشته باشد؟ چه کاری احمقانه تر از رو در رویی با خودِ هستی - که (( لحظه حال )) و همیشه (( لحظه حال )) است - وجود دارد؟ در برابر آنچه که هست تسلیم شو. به هستی (( آری )) بگو، آنگاه ببین چگونه به جای آن که هستی بر ضد تو باشد، ناگهان برای تو شروع به کار می کند.

الگوهای فکری و باورهای تو داستانهایی ست که عمری برای خودت در حال بازگو کردن هستی.
ای داستانسرا، بدون داستانها و روایت هایت تو چه هستی؟

سکوت چیزی نیست که به آن دست یابی.
وقتی از ذهن پر قیل و قال فراتر روی
سکوت همان چیزیست که هستی.

زمان، تناقضی ست؛
کشیده میان گذشته و آینده،
که هیچ یک واقعیت ندارد،
مگر در ذهن ما.
پنداشت زمان،
پیمان نامه ای ست میان افکار و کلام،
قراردادی اجتماعی.
حقیقت ژرف تر آن است که:
هماره این لـــــحـــــظــه است.

تو دنیایی از تصورات و پنداره ها که بر پایه ی خاطرات، ترس ها و آرزوهایت شکل گرفته را به جای خودت اشتباه گرفته و خود را در آن محبوس کرده ای.
طلسم را بشکن و رها باش!
از خوب و بد فراتر برو و به هیچ چیزی برچسب خوب یا بد نزن. هنگامی که به فراسوی نام گذاری عادتی بروی، نیروی جهان از درون تو عبور می کند. هنگامی که با تجربه ها، ارتباطی غیر واکنشی داری، اغلب آنچه را پیش تر (( بد )) می نامیدی، بی درنگ یا به سرعت از طریق زندگی، دگرگون می شود.
ببین هنگامی که تجربه ای را (( بد )) نمی نامی و آن را در درون می پذیری و می گذاری همان گونه که هست باشد، چه می شود.

برای آنان که هیچ انتخابی ندارند، طی طریق مشکل نیست. وقتی عشق و نفرت هر دو غایب شوند، همه چیز آشکار و عیان می شود. اما در دنیای دوگانه ی ذهن، آسمان و زمین تا بی نهایت از هم جدا هستند.
اگر خواهان دیدن حقیقت هستی، به هیچ دیدگاهی، چه موافق، چه مخالف نچسب. کشمکش مابین تمایل و بیزاری، بیماری ذهن است.
یک گفتگو:
- آنچه را که هست بپذیر.
- واقعا" نمی توانم، از آن آزرده و خشمگین هستم.
- پس آنچه را که هست بپذیر.
- یعنی بپذیرم که خشمگین و آزرده هستم؟ بپذیرم که نمی توانم بپذیرم؟
- بله، پذیرفتن را به نپذیرفتنت وارد کن. تسلیم را به تسلیم نبودنت بیاور. آنگاه ببین چه می شود.

در کامنت پست قبلی، دوستی سوالاتی را مطرح کردند که ممکن است سوال خیلی ها باشد، به این خاطر برآن شدم تا پاسخ را در این پست بیاورم. البته کنکاش آگاهانه در این مقوله بسی وسیع است، اما به کلامی موجز همین قدر بسنده است.
سئوالات:سوالی که پیش میاد اینه که آیا ذهن و اندیشه فاقد هر گونه ارزشی هستند و حتماً باید حذف بشن؟
یا اینکه ذهن و اندیشه در زندگی جایگاه خودشونو دارن و تنها برای تجربه حقیقت و تعیین هویت باید کنار گذاشته بشن؟
اندیشه از کجا میاد؟ چیزی جدا از این هستی یگانه یا چیزی جدا از خویش حقیقی است؟
پاسخ: حیاتی در ما وجود دارد که می توان آن را نه فقط در سر، بلکه با همه ی وجود حس کرد. در آن حضوری که از فکر کردن بی نیازیم، یکایک سلول هایمان زنده هستند. با این همه، در آن حالت اگر به دلیلی واقعی تفکر لازم باشد، فکر وجود خواهد داشت. در آن حالت هم ذهن می تواند عمل کند و هنگامی که خرد برتر - یعنی وجود حقیقی - از ذهن استفاده کند و خودش را از طریق آن ابراز نماید، ذهن عالی عمل می کند. اما فکر اینجا به عنوان ابزاری در دست آگاهی ست.
ارزش اندیشه را در وارسی کردن امور علمی و تحقیقاتی دنیای بیرون نمی توان منکر شد. اما همین فکر وقتی به عنوان مرکز (( من )) و خویشتن اصلی قلمداد می شود، مولد رنج و کژ فهمی ست.
فکر و اندیشه نه تنها مسبب دوبینی، تناقض و احولیت در ما شده است؛ بلکه خاطرات بی شماری را که از رنج و لذت داشته ایم جمع آوری کرده و خود از همین خاطرات، دوباره زاییده می شود. بنابراین فکر چیزی کهنه و گذشته است. و نمی تواند به مصاف لحظه ی حال برود. ذهن چون توسط گذشته عمیقا شرطی شده است و این شرطی شدگی از حافظه نشات می گیرد، بنابراین چیزی به عنوان موجود زنده ی انسانی نداریم، بلکه آدم واره یا روباتی ست که از قبل برنامه ریزی و شرطی شده است و زندگی نو و بدیع را در قالبهای کهنه ی خود تفسیر می کند.
اندیشه از حافظه منبعث می شود یعنی فکر همانا رجوع به حافظه است. اگر حافظه نمی داشتیم، چیزی به عنوان (( من )) متفکر وجود نمی داشت.
البته حافظه در سطحی مشخص جایگاه و عملکرد خاص خود را دارد. مثلا در یادگیری یک زبان خارجی یا محاسبه ی معماری یک ساختمان یا قلمرو ریاضیات، حافظه در جایگاه صحیح خود عمل می کند. اما ناگفته نماند که حافظه مجموعه ایست از خاطرات زمان های گذشته. لذا اندیشیدن ما که همان رجوع به خاطرات گذشته است باعث می شود که به اعتبار تداعی ها و خاطرات گذشته واکنش نشان بدهیم. چون هر آنچه که از حافظه برخیزد کهنه است، لذا واکنش ما نیز واکنشی تازه، خلاق و نو نخواهد بود، بلکه واکنشی کهنه و آمیخته با خطا خواهد بود. واکنش کهنه، آزاد و رها از گذشته ها و حافظه نیست.
گام اصلی درتکامل و شناخت خویش رفتن به فراسوی فکر است. این به این معنی نیست که دیگر فکر نکنیم، بلکه خود را به طور کامل با فکر یکی ندانیم و اسیر فکر نشویم.
اگر وجود اصیل و خویشتن حقیقی که همان آگاهی تفکیک ناپذیر است را بسان آسمان در نظر آوریم، افکار مانند ابرهایی ست که در این پهنه ی بیکران و لایزال پدیدار شده و ناپدید می گردند. و این ابرها همه ی وجود نیستند بلکه بخشی از کلیت آن هستند اما در ظاهر اینطور به نظر می رسد که ابرها که همان افکار، امیال، ایده ها و اشکال هستند، به عنوان خویشتن اصلی قلمداد می شوند. و چون ناپاینده اند، موجبات رنج را فراهم می آورند. بنابراین اینجاست که سوال اساسی (( من کیستم؟ )) اهمیت می یابد. نه به شکل تکرار ورد گونه، بلکه وارسی آگاهانه ی هرآنچه که به عنوان (( من )) می شناسیم. در همین لحظه، براستی فراسوی هر پنداره ای (( من )) بدون حافظه و داستانی که از خود باور کرده ام کیستم؟

بزرگ ترین مانع تجربه نمودن حقیقت، تعیین هویت با ذهن است. ناتوانی در جلوگیری از اندیشیدن، مصیبتی هراس انگیز است، اما ما این را تشخیص نمی دهیم. به این خاطر که تقریبا همه از آن رنج می برند، پس به نظر متعارف می آید. این همهمه ی بی وقفه ی ذهنی، تو را از درک حوزه ی آرامش درونی یعنی آن چیزی که از هستی جدایی ناپذیر است باز می دارد. همچنین یک خود کاذب ساخته ی ذهن می آفریند که سایه ای از ترس و رنج را شکل می دهد.
تعیین هویت توسط ذهن، پرده ی تیره ای از مفاهیم، برچسب ها، تصاویر، واژه ها، داوری ها و معانی می آفریند که تمامی پیوندهای واقعی را مانع می گردد. این پرده میان تو و همنوعانت، میان تو و طبیعت، میان تو و خدا حایل می شود. حایل اندیشه، توهم جدایی ها، خیال واهی این که تو تنها و کلا جدا از دیگران هستی را می آفریند. در نتیجه حقیقت بنیادی را فراموش می کنی که در ورای مراتب ظواهر جسمانی و اشکال مجزا، تو با هر آنچه هست یگانه ای.

آنچه که به عنوان (( زندگی )) به آن اشاره می کنی، می بایست که به طور صحیح (( موقعیت زندگی )) نامیده شود. و آن زمانِ روانی است: گذشته و آینده. بعضی چیزها در گذشته مسیری را که می خواستی طی کنند، طی نکردند. تو همچنان در مقابل آنچه که در گذشته اتفاق افتاده، مقاومت می کنی و حالا در برابر هر چه که هست ایستادگی می کنی. امید چیزی است که تو را وادار به ادامه دادن می کند. اما امید تو را بر آینده متمرکز نگه می دارد و این تمرکز دائمی بر آینده و انکار اکنون بدبختی ات را جاودانه می کند.
برای لحظه ای شرایط زندگی ات را فراموش کن و به زندگی ات توجه کن.
شرایط زندگی ات در زمان وجود دارد. زندگی ات اکنون است.
شرایط زندگی ات ساخته ی ذهن است. زندگی ات حقیقی است.
(( دروازه ی باریکی را که به زندگی رهنماست ))، پیدا کن. نام آن اکنون است. زندگی ات را به این لحظه محدود کن. شرایط زندگی ات ممکن است سرشار از مشکلات باشد، همانطور که اکثر شرایط زندگی اینطورند. اما کشف کن که آیا در این لحظه هیچ مشکلی داری. نه فردا و نه ده دقیقه دیگر، ولیکن اکنون آیا مشکلی داری؟
زمانی که سرشار از مشکلات هستی، هیچ جایی برای هیچ چیز جدیدی که به زندگی ات وارد شود، حتی یک راه حل نیز وجود ندارد. بنابراین وقتی توانستی در اکنون باشی، زندگی را ورای شرایط زندگی یافته ای.

تمامیت داشتن، هشیاری منفعل و بودن در اینجا و اکنون، تضمینی برای تحول و رفتن به فراسوی ذهن است.

تو بدنت را نیافریده ای و قادر نیستی کارکرد آن را کنترل کنی. شعوری والاتر از ذهن بشر در کار است، همان شعوری که تمامی طبیعت را حفظ می کند. با هشیار بودن به میدان انرژی درونی - یعنی حس کردن زندگی و حضور حیات بخش در بدن - تا آنجا که ممکن است به آن شعور نزدیک می شوی.
به وقفه توجه کن! وقفه ی میان دو فکر، فضای ساکن کوتاه میان واژه ها در گفت و گو، فاصله ی میان نت های پیانو یا فلوت، یا وقفه ی میان دم و بازدم.
هنگامی که به این وقفه ها توجه می کنی، آگاه بودن به (( چیزی )) به آگاهی صرف تبدیل می شود. بعد بی شکل آگاهی خالص از درونت به پا می خیزد و جایگزین (( شناسایی از طریق شکل )) می گردد.
تفکری که ریشه در هشیاری نداشته باشد، خودخواهانه و معیوب می شود. هوشمندی تهی از خرد به شدت خطرناک و ویرانگر است. در حال حاضر بیشتر انسان ها در چنین وضعیتی هستند. بزرگ نمایی تفکر به عنوان علم و فناوری نیز هر چند به خودی خود نه خوب است و نه بد، مخرب شده است، زیرا اینها اغلب از فکری نشات می گیرند که ریشه در هشیاری ندارد.
گام بعدی در تکامل انسان رفتن به فراسوی فکر است. اکنون این وظیفه ی فوری ماست. این بدان معنا نیست که دیگر فکر نکنیم، بلکه فقط آن که به طور کامل خودمان را با فکر یکی ندانیم و اسیر فکر نشویم.
بیشتر افراد تمامی عمر را محبوس در محدوده ی افکارشان می گذرانند. آنها هیچگاه به ورای مفهوم شخصی، ذهنی و محدودی از (( خود )) که توسط گذشته شرطی شده، نمی روند.
در تو، همچون هر انسانی، بعدی از آگاهی وجود دارد که بسیار عمیق تر از تفکر است. آن، ذاتِ وجود توست. می توانیم آن را حضور، هشیاری یا آگاهی غیر شرطی بخوانیم. در آموزش های باستانی، آن را مسیح درون یا طبیعت بودا می خوانند.
یافتن آن بعد، تو و جهان را از رنجی که برای خودت و دیگران ایجاد می کنی، رها می سازد. رنج در حالتی ایجاد می شود که (( من حقیر )) ساخته ی ذهن، تنها کسی ست که می شناسی و این (( من حقیر )) زندگی تو را اداره می کند. عشق، شادی، انبساط خلاق و آرامش درونی پایدار نمی تواند به زندگی ات وارد شود، مگر از طریق آن بعد نامشروط آگاهی.
اگر حتی گه گاه بتوانی افکاری را که از ذهنت عبور می کنند، فقط به عنوان افکار بشناسی، اگر بتوانی الگوهای واکنشی ذهنی ـ عاطفی خود را در حالی که رخ می دهند شاهد باشی، آنگاه آن بعد، هم اکنون در تو به عنوان نوعی هشیاری که افکار و عواطف در آن رخ می دهند، در حال شکل گیری ست. یک فضای درونی بی زمانی که تمامی محتوای زندگی تو در آن سر می گشاید.
برای بیشتر امور زندگی نیاز به زمان داری: برای یادگیری یک هنر تازه، ساختن خانه، متخصص شدن، چای درست کردن و غیره نیاز به زمان داری. اما برای اصلی ترین مورد زندگی، تنها موردی که واقعا مهم است، یعنی خودشناسی، زمان اهمیتی ندارد. خودشناسی یعنی شناخت آن که در ورای (( خودِ )) سطحی ـ ورای نام، شکل جسمانی، پیشینه و داستانت ـ چه کسی هستی.
نمی توانی خودت را در گذشته یا آینده بیابی. تنها مکانی که می توانی خودت را بیابی در حال است.
رهروان معنوی در پی خودشناسی و روشن ضمیری به آینده چشم می دوزند. رهرو بودن این معنای ضمنی را در بر دارد که نیاز به آینده داری. اگر اعتقاد تو این است، برایت واقعیت پیدا خواهد کرد. به زمان نیاز خواهی داشت تا آنگاه که دریابی برای آنکه، آن کسی که هستی، باشی، نیازی به زمان نداری.
می توان گفت که تسلیم، جا به جایی درونی از مقاومت به پذیرش و از (( نه )) به (( بله )) است. هنگامی که تسلیم می شوی، مفهومی که از (( خود )) داری از هویت واکنشی یا داوری ذهنی جا به جا می شود و به فضای پیرامون واکنش یا داوری تبدیل می گردد. تو از جایی که خود را با شکل یعنی فکر و عاطفه یکی می دانی، به بودن و تشخیص خود به عنوان آنچه که هیچ شکلی ندارد، یعنی هشیاری گسترده منتقل می شوی.